http://afghanmosht.blogfa.com/

 نشر در آسمایی :  22.12.2008

 

تازه ها از مشت سمیع حامد

 

مشت

یان


ملا روشنفکر

ندارد عقل اگر ، تقصیر ِ خر چیست

چه داند خرمگس ، حق ِ بشر چیست

اگر خوابیده روشنفکر ، بیخود

گناه حضرت ِ ملّا عمر چیست



خاموش



کسی مانند ما خاموش و خر نیست

به قصد ِ جان ِ خود شیر ِ بَبَر نیست

من و تو هست اما ما نگشته

چه هست افغانیت ، افغان اگر نیست؟



پدر لعنت



گدایی کرده از عزت چه گوییم

به پای غیر از غیرت چه گوییم

اگر خود خرگری کردیم پیشه

سواران را پدرلعنت چه گوییم



خودفروشی

خرگری خوب است صد افسوس دمُب ِ خر شدم

بر در ِ همسایه ها زانو زدم ، چاکر شدم

خودفروشی من بدبخت هم سودی نداشت

کاش نوکر میشدم، من نوکر ِ نوکر شدم



آفتاب ما

گفتیم: غذای تلخ ِ ما حلوا بود

دیروز درفش ِ نام ِ ما بالا بود

خواستیم یک آفتابه از همسایه

فریاد زدیم آفتاب از ما بود!



تلاشی

با بیوه کجا مانده نباشی کردی

او را به در خویش تلاشی کردی

ای رهبر نامرد! گذرگاهت را

با اشک ِ یتیم آب پاشی کردی



پولیس ملی غیر مشدد



بر پشت ِ در سرای دزد ان

پولیس ملی شده نگهبان

تنبانِ زمانه گشته ملّا

نکتایی ماست بندِ تنبان!



کس نگوید که عاشقانه مخوان



خاک ما باز از ستم زخمیست

هر که اینجاست بیش و کم زخمیست

کس نگوید که عاشقانه مخوان

شاعر! اما که عشق هم زخمیست



خواهش

دیده وا از خواب ِ سنگینت کنم

تازه ات سازم ، بلورینت کنم

یار من! از گفته های من مرنج

تلخ میگویم که شیرینت کنم

***



پیش از آوردن چند سرود تازه میخواهم نکته یی را روشن کنم : برخی ها با خواندن کتاب بریز به خیابان و سرود هایی ضد ملاسالاری من ، این شایعه را دامن زده اند که سمیع حامد ضد اسلام است. برای جلوگیری از غبار آلود شدن چشم انداز ،میخواهم گفت:

۱. من نه ضد اسلام هستم و نه اصلا مذهبی ( اسلامی و غیر اسلامی ) اما اسلام را اندامی جدایی ناپذیر از فرهنگ سرزمین خود میدانم و بدین باورم که ما گریز وگزیری از این پارهء کلیدی فرهنگ خود نداریم و باید با خردورزی آن را به بال خود تبدیل کنیم نه مثل همیشه به بار خود: باری که مجبوریم با کمرشکنی آن را بکشیم ...این بارکشی هماره نه سودی جهانی دارد نه ارزشی جانی ، آنهم در روزگاری که به بار ملامت دگرگون گشته و بهانه یی شده است در دست استعمار تا الاغ مان سازد.گفتم باید این بار را به بال خود دگردیس کنیم... مگر روشنگران تاریخ - آنجا که بر بستری دینی یا دینزده روییده اند -چنین نکرده اند : مگر اسلام مولانا جلال الدین محمد و ملا دین محمد یکی است ؟ آیا اسلامی که ملا با آن طالبان را مرگ پذیر میگرداند نمیتواند به نیروی برای زنده گی گزینی تبدیل شود ؟ بدیهی است که این همه پیوند دارد به شیوهء خوانش و تاویل ما و شناخت اسلامی که در بافت فرهنگی ما شکل گرفته است و رنگ و پیرنگی دگرگونه دارد...ا با احترام به مرزبندی شناخت مومنین ، من میخواهم بگویم به اسلام چونان بخشی ازفرهنگ خود نگاه میکنم که میتواند مهربان شود و بهره یی از نیروی مثبت فرهنگی مرا بسازد اما

به هیچصورت نمیکوشم قران جای قانون اساسی ( آماج من نفس قانون اساسی است ) را بگیرد و در مرز توان خود با دیگرانی که چنین میخواهند مکالمه و مبارزه میکنم.

۲. بسیاری ها میپندارند جنایتکارانی که در افغانستان فرمان میرانند اسلامگرا هستند. میخواهم بگویم اینها به هیچ ارزشی پابند نیستند ،اسلام برای اینها ماستر کلید غارتگری است. مگر جنگ ها و صلح های خیابانی و بیابانی اینها با هم دلیل جنایتکاری آنها نیست و حتا با تاریکترین برداشت های دینی ناهمسازی ندارد؟

۳. نبود نیرو های روشنگر ، نبود موجهای ژرف و آماجمند سیاسی ، حاکمیت مزدور ها و تاراجگران آپارچونیست ، وضیعت جهانی در پیوند به گفتمان تروریزم،اندرکنش های چالشپرور قدرت های جهانی به ویژه مسابقهء کُشتی کج راهبرد های امریکا و انگلستان، آشغال اندازی های سیاسی همسایه ها ،سبب شده است که هنوز طالب ها و دکانداران اسلام در سیاست افغانستان نقش کلیدی داشته باشند و این انگیزه دلیل برگشتی افراطی به اسلام ملایی ( اسلام نمازفروشان ) در افغانستان شده است. امروزه حتا سیاست پیشه های سکولار تظاهر به مسلمانی میکنند تا بتوانند مهرهء شطرنج بعدی استراتیزی انگلیس و امریکا نیز باشند. اسلام در بافت زنده گی روزمرهء افغانها محتوایی پراگماتیک داشته است اما وضعیت موجود سبب شده است که همان اسلام بومی نیز آلوده به مسلمانی خشونت آمیز ملایی شود. به همین جهت من میخواهم این اسلام را بکوبم و در مرز توان خود مانع آخندیزم و در کلیت مقاربت ایدس آمیز دین و سیاست شوم.

این بود همین ثانیه


مرده گاوی شرعی

چار سو تقسیم گشته نُقل و بادام ِ نکاح

پیرمردی کودکی را بسته با نام ِ نکاح

کو زناشویی ؟ که این سان کار ِ حیوان نیز نیست

مرده گاوی میکند ملّا به هنگام ِ نکاح

( آدم های مودب میتوانند به جای مرده گاوی تن فروشی یا قلتبانی بخوانند اما من برای ملّا فقط میتوانستم چنان بگویم )



تاریخ پنج هزار ساله

تا چند سر از روی شکم برداریم

بر شانهء گور ها عَلَم بر داریم

از پنج هزار سال تاریخ ملاف

یک روز بس است اگر قدم بر داریم



کارشناس

این خلق چقدر خسته و بیچاره ست

از ما بگذر که خاک ِ ما آواره ست

آن کس که شده به ملک ِ ما کارشناس

یک خود نشناس ِ احمق ِ بیکاره ست



قوم گرایی



آواز کو؟ صدای خموشیست این همه

کو گوشواره ؟حلقه به گوشیست این همه

گفتند هست قوم گرایی در این وطن

ای کاش بود! قوم فروشیست این همه



بی سر و سُر



هم بی سریم یکسر و هم بی سُریم ما

پوقانهء زمانه ایم از پُف پُریم ما

گر خارجی هر آنچه بخواهد کند ، دگر

در این دیارِ خسته چه گُه میخوریم ما؟



رهبر

رهبرا! ما را کجا آورده ای

از قفس تا قهقرا آورده ای

تا نمایی بی جهت ما را مریض

باز از خارج دوا آورده ای

( یک یادداشت ناضرور : نمایی به مفهموم نمایش بدهی، است ! )

جناب ِ شیخ

جناب ِ شیخ الماری آیه ست

جلیق الّدین ِ مجلوق الحکایه ست

نماز او فقط خم کردن ِ چون

وضویش شستشوی چیر و چایه ست



دمُکراسی چه معنی

شهیدِ کوچهء دنیا و دینیم

به هر صورت فدای آن و اینیم

دمُکراسی ما چیست ـ آه!- جز این

که ما خود قاتل خود را گزینیم



بوش و اباما

تا ما نشویم واقعن ما

داریم هزار حیف و اما

((تغییر)) به حال ما نیاید

بوش است برای ما اُباما



نه شرقی نه غربی

هرچند انیس ِ پیک برقی گشتیم

ای دوست نه غربی و نه شرقی گشتیم

از هر دو گرفته ایم نیمی ، یعنی

بعد از چقدر تلاش غر-قی گشتیم





+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم قوس  1387ساعت 16:40 توسط سمیع حامد | نظر بدهید

--------------------------------------------------------------------------------

وطن من و چتر


در فرودگاه کوپن هاگن ، هنگام سفر به سوی ستوکهولم ، این سرود و ترانه را نوشتم. گفتم هدیه یی ببرم برای دوستان نازنینم همایون مروت و فرید اروند. سرود را به مروت مهربان پیشکش میکنم و ترانه را به اروند عزیز:



وطن ِ من!


زنده ست به هر جای به جان ِ تو تن من

یک لحظه جدا نیستم از تو ، وطن من!

باغ ِ عسلم! هر غزلم عطر تو دارد

از طنطنهء توست طنین ِ اتن من

هر دکمهء من هست کلید ِ غزلی نو

جاری شده آهنگ تو در پیرهن من

من تلخترین شاعر تنهایی ام اما

شیرین شده از بردن ِ نامت سخن من

سرما چه کند با من و گرما چه تواند؟

دارد ز هوای تو حرارت بدن من

صد بار اگر کشته شوم زنده بمانم

آخر وطن ِ من ! نفس توست من ِ من



چتری

دختر ِ ایستاده در باران،

بود مانند باده در باران

چتر خود را برای من بخشید

رفت پای پیاده در باران

رفتم از خویش مثل یک رویا

چتر را چرخ داده در باران

گام در گام من به دنبالش

رقص میکرد جاده در باران

عشق در عشق از نفس ماندم

سر به سنگی نهاده در باران



دو نفر خامُشانه میگفتند :

یک نفر اوفتاده در باران

چتری کاغذی مگر دارد

مورد ِ استفاده در باران؟







+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم قوس1387ساعت 15:53 توسط سمیع حامد | یک نظر

--------------------------------------------------------------------------------

بودنبود یک محفل نبود!




در کناره های خیابان مبارزه برای آزادی بیان،برخی ها دکان های دونبشی گشوده اند و میخواهند متاع دست دوم خود را با برچسپ های مدروز بفروشند.برای فروش این متاع میخواهند با راه انداختن سروصداهای مردمفریب،گوش ها و چشم ها را از مسیر واقعیت منحرف سازند. این شعبده بازان بازارمکارهء جامعهء مدنی همدستی هایی نهان-آشکاری نیز برای خنجر زدن از پشت دارند.



نخست این گزارش را بخوانید، تا بعد من حرفهایم را بگویم:

Tuesday July 8, 2008

استفاده هاي سؤبنام دفاع از ژورنايستان

آژانس خبري وخت

ولايت کابل

هژده هم سرطان

عده از نويسندگان افغانستان قصد داشتن قطع نامه يى را عنواني ستره محکمه افغانستان به خاطر آزادي پرويز کابخش محصل پوهنځي ژورناليزم پوهنتون بلخ که ادعا ميکند با يکى از رسانه هاى آن ولايت نيز همکارى داشت به نمايندگي از نهاد هاي مدني افغانستان تسليم نمايند.

اين فعاليت که به ابتکار سميع حامد نويسنده ورئيس اسبق انجمن قلم راه اندازى شده بود به نتيجه خاص نرسيد.

تعدا کثيري از رسانه هاي تصويرى ،صوتى وچاپى به خاطر پوشش خبرى اين محفل به محل موعود(مقابل ستره محکمه ) حضور داشتن ولى سازمان دهندگان اصلى محفل به محل ياد شده نيامدند.

دريک کاغذ که بنام قطعه نامه به محل محفل رسيد نام تعداد ٤٤ تن نويسنده کشور تحت عنوان ( ماخواهان تطبيق عدالت ورسيدگى فورى به دوسيه پرويز کامبخش هستيم ) تحرير يافته بود.

در اين ليست نامهاى نويسنده گان شناخته شده کشور چون ( سميع حامد ، پرتو نادرى ، احمدضيا رفعت ، رهنورد زرياب ،خالده فروغ ، حسين فخرى و جاويد فرهاد) نيز به چشم ميخورد ولى تعداد نويسنده هاي مشهور ديگر کشور که همه با نام وکار شان آشنا اند درليست ديده نميشد که نمايندگي از دو دسته گى وچند دسته گى نويسنده ها وشاعران ميکرد.

مهمتر از همه اينکه محفل اصلا آغاز نشد وحتي راه اندازان اين محفل جهت راه اندازي آن به محل نيامدند.

استاد پرتو نادرى نويسنده وشاعر شناخته شده کشور که نامش در همين لست بود در يک تماس تلفونى به آژانس خبرى وخت ضمن بيخبرى از راه اندازى چنين کارى گفت: ((من با نفس قضيه دفاع از پرويز کامبخش موافق هستم ولى از اين محفل هيچ در جريان قرار ندارم.))

وي علاوه نمود که روز گذشته از ولايت تخار به کابل برگشته است ، دوسال ميشود که آقاي سميع حامد رانديده وذکر نامش در اين ليست خودسرانه است نه به اطلاع او.

استاد پرتو ميگويد: ((وقتى ديدگاه کسى پرسيده نشود نامش در يک فعاليت مدني بدون خبر قبلى ذکر گردد کارخوب نيست .))

وي ميگويد نميداند ذکر نامش را در اين ليست که خود خبر ندارد ، را يک عمل غير مدنى بگويد وياجرمى.

آقاى پرتو ميگويد که سميع حامد يک شخص است نه کدام نهاد فرهنگى بزرگ، شايسته نيست نام نويسنده ها وشاعران کشوررا در رابطه به فعاليتهاى شخصي اش ذکر کند.

آثار الحق حکيمي نويسنده ديگر کشور که نامش در اين ليست ديده ميشود نيز مدعى است که از راه اندازي چنين فعاليت بى خبر است وبا او در مورد قبلا هيچ تماس گرفته نشده است.

رحيم الله سمندر رئيس انجمن آزاد ژورناليستان که او نيزدر محل برگزاري محفل آمده بود گفت: (( نبايد به نام دفاع از حقوق ژورناليستان اشخاص وافرادسؤ استفاده نمايند.))

وي ميگويد ژورناليستان با مشکلات فراوانى مواجه اند وهستند تعدادى که از نام آنها استفاده سؤ نموده ميخواهند توجه نهاد هاي مدنى ملى وبين المللى را به خود جلب نمايند.

سمندر اضافه نمود : (( نميگويم که نويسندگان از ژورناليستان دفاع نکنند ولى اين چنين کار که امروز صورت گرفت توهين به دفاع از ژورناليستان است.))

منبع ميگويد فعاليت هاى سليقوي بعضى اشخاص سبب دسته بندي ژورناليستان ميگردد که نبايد برايشان اجازه چنين کاري داده شود.

موصوف از رسانه هاى که به خاطر پوشش خبرى مراسم تحويل دهى قطعه نامه آمده بودند ولى به علت نامعلوم سازمان دهنده گان اين فعاليت از دادن قطعنامه خود داري کردند به نماينده گى از انجمن آزاد ژورناليستان معذرت خواهى نمود.

ضيا بوميا رئيس کميته دفاع از ژورناليستان که وى نيز به محل ياد شده آمده بود اين عمل سازمان دهنده گان را غير اخلاقى خوانده گفت: ((اخيرا تعداد از حلقات وافراد معلوم الحال پيدا شده اند که در قالب ژورناليستان ونهاد هاي مدنى خودرا جاه زده اند وميخواهند اين قشر را نام بد نمايند.))

وي ميگويد که از ژورناليستان دفاع ميکند وخود را ملزم به اين کار ميداند ولى عمل افرادرا که ژورناليست ودفاع از اين صنف را مسخره ميکند تقبيح مينمايد .

بوميا کار امروزي را مسخ شخصيت ژورناليستان دانسته خواهان پيگيرى آن شد.

موصوف با گله مندي از نهاد هاي ملى وبين المللى حمايت از خبرنگاران ميگويد: ((در اين اواخر ژورناليستان چون ذکيه ذکي و صمد روحانى جان شان راقربانى فعاليت ژورناليستيکى کردند که براى همه هويدااست ولى تقدير کسانى ديگر شدند .))

موصوف ميگيويد اين نهاد ها بايد بدانند که به اشتباه رفته اند وبه نام تقدير هاى کاذب گلوى حقيقت فعاليت رسانه يى در کشوررا خفه مينايند.

پیش از آنکه اصل موضوع را بگویم، این چند نکته را میخواهم سرانجام همه بدانند:

۱. در دفاع از پرویز کامبخش من هماهنگ کنندهء کلیدی بوده ام و یگانه کسی که همراه با یعقوب ابراهیمی برادر وی ، گام به گام از پرویز دفاع کرده ام نه با اعلامیه ها و بیانیه های دونرپسند انجویی...

۲. استراتیژی دفاع از کامبخش را من و ابراهیمی ساختیم و نهاد هایی چون کمیسیون حقوق بشر افغانستان، یوناما، اتحادیه اروپا، انجمن جهانی قلم و...هماهنگ با این ستراتیژی کار میکردند.

۳. در موضوعات گوناگون وابسته به کامبخش از آن شمار هماهنگی وکالت ،پیشبرد کارهای دشوار اداری

جز من وابراهیمی کس دیگری در عمل همکاری نداشته است...یگانه کار بیشترین مدعیان دفاع، گرفتن گزارش تلفنی از من و ابراهیمی و ثبت آن به نام فعالیت نهاد ویژه آنها بوده است...تا همین اکنون نیز هیچکس جز ما دو تن در جریان اصلی قضایا نیست...حتا در جلسه های محکمه این ما بودیم که رسانه ها را خبر میدادیم، نه نهادی دیگر یا حتا خود محکمه...

۴.دفاع از آزادی بیان فعالیت همیشه گی من بوده است و این در پرونده های گوناگون ثابت شده است که

از سوی من گام به گام پیگیری شده است...

۵. من عضو انجمن بین المللی قلم هستم نه عضو انجمن قلم افغانستان و نه هم رییس سابق آن. من برای یک روز نیز عضو انجمن قلم افغانستان نبوده ام ، بل از سوی خود و انجمن بین المللی قلم با آن انجمن چند سال پیشتر همکار بوده ام و آن را خانهء خود و نویسنده گان افغانستان میدانستم. در مدتی که آنجا بودم از بامداد تا ساعت یک تا دوی شب قد به قدم بادوستان جوان کار میکردم.

در پیوند با محفل بالا که ادعا شده است از سوی من راه اندازی شده است، من نیز امروز خبر شدم...من فقط میدانم در همان روز طرحی داشتم که چنین بود :

۱. در ولایات افغانستان نویسنده گان و ژورنالیستان یک جمله را نوشته، درست در ساعت ده صبح، دسته جمعی بروند و به والی تسلیم دهند. آن جمله این بود : ما خواهان رسیده گی فوری به دوسیهء پرویزکامبخش هستیم! فقط همین جمله...بعد چند تن از مسوولین نهاد های نویسنده گان و ژورنالیستان درست همان ساعت ده بروند نزدیک ستره محکمه و همین جمله و خبر ( خبر ولایت ها ) را به مسوولین دادگاه عالی بدهند.

۲. گزارشگران این خبر را از ولایت ها و پایتخت پوشش دهند.

۳. من مسوولیت تماس و هماهنگی ولایات را گرفتم و ابراهیمی مسوول تماس با کابل شد. حتا هنگامی که آقای سمندر به من زنگ زد ،برایش توضیح دادم که محفلی در کار نیست و دوستان تنها و تنها باید خبر خواهش اعتراض آمیز نویسنده گان و روزنامه نگاران ولایات را به دادگاه عالی برسانند.تاکید هم کردم که این تکانه از سوی هیچ نهادی راه اندازی نشده است و نباید چنین برچسپی بخورد.

من با دوستان در ۲۱ولایات تماس گرفتم و از آن شمار در ۱۸ ولایت انبوهی از دوستان با والی ها مستقیم نشست داشتند و برگه را به آنها سپردند.( این خبر از سوی رسانه های ملی وبین لمللی نشر شد)

از آنجا که مسوولیت کابل با من نبود من با هیچکس در آنجا تماس نگرفته بودم و نمیدانم چه کسی برای این دوستان از راه اندازی محفل(که هرگز در دستور کارما نبود) سخن گفته است تا آنها از برگزارنشدن آن رنجه شوند.

نمیدانم آقای پرتو نادری که حالا پا از پنجاه ساله گی نیز آنسوتر گذاشته است،با کدام خرد و از روی کدام سند باور کرده است که من نام او را پای اعلامیه یی مینویسم...آیا فقط به سبب این که کسی گفته است سمیع حامد چنین کرده است؟

آقای پرتو باید حالا دیگر دانسته باشند - همین که دوسال است مرا ندیده اند(آنهم دوسال خونین برای روزنامه نگاران افغانستان) گواه آن است-که من هرگز در زمینهء فعالیت های خود نیاز به نامهایی فرآویزی ندارم...اگر قرار بود از کسی همکاری بخواهم مستقیم تماس میگیرم...پس مهربانی کنند آقای پرتو حرفهای خود را-که بیشتر به سخنان الجبارثابت لوی سارنوال سابق میماند- پس بگیرند تا اگر دو سه سال بعد قضا را باهم دیدیم یک بغل کشی شاعرانه کنیم...جالب نیز این است که پرتو این سخنان نامستند را - که یگانه سند آن نیت پرسشگر بوده است- با کسانی در میان گذاشته است که میخواهند بدون شمشیر سر من و پرتو را یکجا ببرند.زهی هشیواری!

خدمت آقای پرتو عرض کنم که من حاضرم از نامم برای آماجهای چون دفاع از آزادی بیان سواستفاده کنند و بارهاوبارها این کار را دیگران کرده اند اما این حق را به آنها میدهم که مثل من نباشند...فقط از او خواهش میکنم به هرسویی که دیگران اشاره کردند آتش نکند...اول ببیند این نشانه هادرستند یانه زیرا ممکن گلوله سقوطی خدانخواسته به فرق خود شان بخورد.

پرتو گفته است سميع حامد يک شخص است نه کدام نهاد فرهنگى بزرگ، شايسته نيست نام نويسنده ها وشاعران کشوررا در رابطه به فعاليتهاى شخصي اش ذکر کند.

راست میگوید من یک شخص هستم نه یک نهاد فرهنگی اما با دریغ من آن شخص احمقی هستم که

به جای کارمنظم در یک انجو و پرکاری یک مجله یاپیشبرد چند کارگاه دست دو و یاهم زنده گی در غرب می آیم و فعالیت های فرهنگی جمعی رایگان راه اندازی میکنم و برای خود دشمن و دشنام میخرم...

راست گفته اند من همان شخص احمقی هستم که کتاب های خود را پس از هفت سال چاپ میکنم تا در این هفت سال بتوانم کتابهای دیگران را به هزینهء خود و یا از پل پیوند های خود چاپ کنم...صد ها سخنرانی و کارگاه ادبی برگزار کنم و برای دیگران زمینهء کار فراهم سازم...برای هر نهاد و شخصی که بدانم کاری برای این سرزمین زخمی میتواند کرد،رایزنی رایگان کنم و تا نصف شب راهبرد و راهکار بسازم...راستی کدام احمقی امروزه چنین میکند؟

اگر قرارباشد بربنیاد آنچه قاصد بادصبا می آورد داوری خود را استوار سازیم بایدهرروز همدیگر را فحش های بدماشی بدهیم...زیرافضا زیاد الوده است...

تمام دوستان در زمینهء اینکه فکر کرده اند بر دروازهء ستره محکمه محفلاست - و احتمالا نقل و کلچه هم دارد!شوخی!- و دیده اند نیست،حق دارند گلایه کنند اما چرا از من...آیا من آنها را فراخوانده بودم؟

ابراهیمی نیز میگوید چنین چیزی نگفته است...شاید از بس محفل زده شده ایم، هر جا میرویم انتظار داریم محفلی است و دوستان جمعند!

کار شخصی من چه بوده است تامن برای انجام آن مجبور به سواستفاده از نام این و آن باشم؟ دفاع از کامبخش؟

من که مهمترین نشست های ادبی و هنری را با بیشترین شمار مخاطب هماره سازماندهی کرده ام آیا نمیتوانستم صد دو صد نفری کنار ستره محکمه بیاورم و شعار مرده باد زنده باد سردهم؟ البته اگر باورمند به محفلبازی آنچنانی میبودم...

آنچه در سخنان آقای بومیا و سمندر سواستفاده از نام ژورنالیست هاو چند پرت وپلای دیگر خوانده شده است یعنی چه؟ چه گونه سواستفاده؟ کدام فعالیت شخصی؟ آیا اینها میدانند چه میگویند؟ آیا این دوستان تازه نفس میدانند که سمیع حامد بیشتر از بیست سال است که کارش گسترش دیدگاه آزادی بیان و دفاع تا مرزمرگ از آزادی بیان بوده است و تمام این سفر را میتوانند مستند - در رسانه های ملی و بین المللی-بیابند؟ من بیشتر مدعیان دموکراسی پس از یازده سپتامبر را پوقانه های هوایی رنگارنگی میدانم که با پف سیاست پیشه های خارجی باد شده اندو اینجا و آنجا قدبلندک میکنند...به همین انگیزه است که با وجود فندگیری ها و وندگیری های گوناگون هنوز نتوانسته اند یک سیستم برای دفاع از ازادی بیان در افغانستان بسازند.

من بدون این که عضو هیچ نهادی باشم در کنار دفاع از روزنامه نگاران و نویسنده گان هماره باآنها به شیوه های گوناگون همیاری کرده ام: هزینهء تجلیل از روزجهانی آزادی بیان را برای اتحادیهء ملی روزنامه نگاران من پرداختم...یک بخش هزینهء پرونده کامبخش از حق الزحمه چاپ شعر های من در روزنامه های ایرلند و ناروی پرداخته شد...کمک هزینهء سفر چند روزنامه نگار خوب ما را برای اشتراک در کنفرانس های بین المللی من پرداختم...

من برای حفظ استقلال خود و برپانگهداشتن خانهء فرهنگ افغانستان که اصل بنیادی آن نگرفتن فند خارجی است و برپایهء همکاری متقابل نهادهای انتفاعی تولید فلم و موسیقی و ترجمه استوار است،هزاران دلار وامدار شدم اما یک قدم از موضع خود عقب نشینی نکردم. آنهم در زمانی که کوچکترین نهاد ها برای راه اندازی یک کارگاه - که کار روزمره و رایگان ما بود-هزاران دلار فند میگیرند.

برای آنهایی که این محفل نگرفتهء من را عمل ضد ژورنالیست ها خوانده اند بگویم که اگر چنان عملی هم از من سر میزد احتما یک حملهء انتحاری بود...زیرا من هم یکی از همین ژورنالیستان هستم و شاید پیشتر از آنها - از زمانه های پیشا-انجوییزم- در خط اول دفاع از آزادی بیان در این سرزمین جنگیده ام...

شماری از نهاد های مدعی دفاع از روزنامه نگاران نه تنها در زمینهء دفاع گام به گام از کامبخش هیج سهمی نداشته اند بل فعالیت شان در چند اعلامیه و بیانیه و مصاحبه کلی فشرده شده است و در واقعیت کار شان حراج معلوماتی بوده است که از کاردیگران قاچاق کرده اند.

کدامیک از این مدعیان در زندان مزار،در دادگاه عالی ، در جلسات وکیل مدافع در زندانها در روزهای سیاهی که پرونده کامبخش گم شده بود...در هماهنگی استراتیژیک نهاد های بین المللی و ده ها زمینهء دیگر حاضر بوده اند؟ آیا اینها در خانه های خود یا در لپ تایپ های خود از کامبخش دفاع کرده اند یا گامی تعیین کننده-که کار اصلی آنها است و برای آن پول میگیرند- نیز گذاشته اند؟

من که درجریان نفس به نفس دفاع از کامبخش بوده ام اصلا اینهارا-جز از پشت شیشه تلویزیون پس از کارهای انجام شده- ندیده ام...

حالا نمیدانم ما سپاهیان ساده که خط به خط بدون هیچ چشمداشتی مبارزه میکنیم باید تازیانه بخوریم یا آنانی که ناگهان با نکتایی در یک کنفرانس مطبوعاتی - که تازه از آن آگاه شده اند و به همین سبب نیز عرقسوز خود را رسانده اند- کنارت سبز میشوند و ظاهرا عکس یادگاری میگیرند اما در واقعیت تصویری برای یک دونرخارجی- باید بیرون پرتاب شوند...

یاهو!