09.2014 .28

کاوه شفق آهنگ

 

گپی با محترم سعید حقیقی در رابطه با "جامعه ی باز و شعر هایش"

 

عنوان نوشته ی محترم سعید حقیقی در بی بی سی توجه ام را جلب کرد: "افغانستان معاصر، جامعه باز و شعرهایش ". آقای حقیقی در این مقال بر اساس نظریه ی کارل پوپر در کتاب معروفش با نام "جامعه ی باز و دشمنانش" ادعا می کنند که شعر امروز افغانستان شعریست محصول ویژه گی های جامعه ی باز و شعر قبل از این شعریست محصول جامعه ی بسته. ایشان می نویسند: " شعر این دهه را باید با مقداری تسامح شعر"جامعه باز" تعریف کرد."  و بعد چنین مطرح می کنند:

" وقتی فضای جامعه باز است کمتر نویسنده و شاعری تلاش می کند که از همان زبان جامعه بسته استفاده کند. جامعه باز زبان خود را می آفریند، همان گونه که جامعه بسته زبان خود را دارد."

آقای حقیقی در آغاز مقاله ی شان ادعایی را مطرح می کنند که خیلی سوال برانگیز است و خواننده نمی تواند اساس ادعا را بیابد. چرا باید با "مقداری تسامح" شعر این دهه را شعر جامعه ی باز تعریف کنیم؟ بعد، جامعه ی باز یعنی چه؟ آیا همین که در سطح مطبوعات با موضوعات سیاسی می توان تا اندازه یی آزادانه برخورد کرد، دلیلی برای باز بودن جامعه است؟ جامعه یی که هنوز تا گلو در قوم، قبیله و ملیت پرستی غرق است، جامعه یی که هنوز از بی چاره گی و درمانده گی شخصیت پرستی می کند و قهرمان می سازد، جامعه یی که حواریون نامزدان ریاست جمهوری اش دیموکراسی را با "نعره ی تکبیر" و لت و کوب مخالفین به نمایش می گذارند، جامعه یی که جوانش نمی تواند آزادانه ابراز عشق کند، جامعه یی که دختر و خواهرش را سر می برد اگر نام عشق را بگیرد، جامعه یی که "زن بودن" یعنی "مال بودن" معنی می دهد، جامعه یی که اگر اعتقادات دینی اش را به نقد بکشی، امر تکفیر و سر بریدنت را صادر می کند، جامعه یی که خدایان کوچک از قهرمانان خیالی شان می سازند، جامعه یی که اکثریت "روشنفکرانش" در قوم، قبیله و گروه گرایی غرق است، جامعه یی که شاعرش به سبب قومیت از جنگ سالاران دفاع می کند و ده ها مورد دیگر، حالا بر اساس کدام نظریه های جامعه شناسی می توان این گونه جامعه را، حتی با تسامح، "جامعه ی باز" تعریف کرد؟! آنچه امروز در سطح مطبوعات اتفاق می افتد، می تواند فردا با یک چرخش در نظام سیاسی طور دیگر باشد، به این معنی که جامعه هنوز اعتقاد دیموکراسی را در سطح وسیع نهادینه نکرده است؛ به همین سبب نظام سیاسی اش با هر نسیم ملایم تغییر می کند و نمایانگر این امر است که اصول دیموکراسی پایه ی مستحکم در تفکر جامعه ندارد.

آقای حقیقی در نوشته ی شان اصطلاحات "جامعه ی باز" و "جامعه ی بسته" را از کارل پوپر وام گرفته و با آن دو اصطلاح، شعر امروز و دیروز افغانستان را دسته بندی کرده اند. ایشان می نویسند:

" کارل پوپر اندیشمند و فیلسوف مشهور سیاسی و نویسنده کتاب ارزشمند" جامعه باز و دشمنان آن" ویژگی اصلی جامعه بسته را در قبیله گرایی آن تعریف می کند."

کسانی که با اندیشه های کارل پوپر آشنایی دارند و این کتابش را خوانده اند، آگاه اند که کارل پوپر در این اثرش یک تصفیه ی حساب با اندیشه های توتالیتر فلسفی یا با اندیشه های که باعث ایجاد نظام های بسته و دیکتاتوری می گردند، کرده است خصوصاً با افلاطون، هگل و کارل مارکس. وی در این اثرش به طور مثال دیالکتیک هگل را فاقد پایه ی علمی می داند و آن را در حد یک فورمول بی اساس و من درآوردی مورد تمسخر قرار می دهد؛ هگل را فیلسوف دولتی، شارلتان و حقه باز می نامد و اندیشه اش را خدمتی برای استحکام بخشیدن "گله ی لجام گسیخته" یا "گله ی وحشی" یعنی قشر فیودال آلمان و قدرت مطلقه ی دولت پروس و ویلهلم سوم تعریف می کند و می کوبد. پوپر ویژه گی اصلی جامعه ی بسته را نه در قبیله گرایی بل در "گَله گرایی" تعریف می کند. به همین اساس به پیش بینی پیغمبرانه ی کارل مارکس از تاریخ می تازد که باعث ایجاد "سوسیالیسمِ استالینیستی" گردید. وی "گله ی سوسیالیستی" را همانند "گله ی فاشیستی" خطرناک می داند. پوپر به این نظر است که هگل، مارکس و قبل از آن ها فیشته و افلاطون بیانگر اندیشه های توتالیتر باعث ایجاد جامعه ی بسته می گردند- یعنی این که با اندیشه های شان برای نظام های دیکتاتوری چپ و راست خدمت می کنند و حاکمیت مطلقه ی یک گروه (گَله) را استحکام و مشروعیت می بخشند. پوپر در دو اثر دیگرش یکی "دیالکتیک چیست؟" و دیگری "The Poverty of Historicism" باز هم به نقد افکار خصوصاً دیالکتیک هگل و مارکس پرداخته است. پوپر با مطرح کردن و نقد "جامعه ی بسته" و "جامعه ی باز" به آن اندیشه های در تاریخ بشر می پردازد که باعث ایجاد نظام های فاشیستی، استالینیستی و غیره شده اند. حالا نمی دانم که محترم حقیقی چه گونه به این فکر افتاده اند که نوع تصویر سازی متفاوت در شعر دو نسل را در اندیشه ی پوپر بگنجانند و چنین ادعا کنند:

 " وقتی شاعران ما در همین دهه های اخیر از واژگانی چون " شب"، توفان"، " رستاخیز"، "دیو"، "صبح"، "بیداری" و واژگانی از این دست در شعر خود با بسامد بالا استفاده می کردند، تلاش داشتند، عنصر ایهام در شعر را افزایش دهند و پیامی را به مخاطب برسانند که در پس این واژگان و تعبیرهای برساخته از آن ها نهفته بوده است. چنین شعری، شعر جامعه بسته است. شعری که دموکراسی را باور ندارد و گفت‌وگو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد کرده است."

و بعد هم بخشی از یک شعر استاد باختری را منحیث شعر جامعه ی بسته مثال می آورند:

 

سپهبد ستبر سینه‌ی سپهر ـ

که در کمین ستاده ‌بود

به سوی یاغیان تندر و تگرگ‌

هزارها عمود آتشین فکند

 

(واصف باختری)

 

گویا "چنین شعری، شعر جامعه بسته است. شعری که دموکراسی را باور ندارد و گفت‌وگو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد کرده است."

به باور من، هموطن ارجمند آقای حقیقی بیشتر به زیبایی بیرونیِ اصطلاح "جامعه ی باز و دشمنانش" توجه داشته اند تا به محتوی بحث فلسفی  ـ اجتماعی نظریه  ی کارل پوپر!؟

از یک سو معلوم نیست که چرا باید از فیلسوفی چون کارل پوپر یا فوکو یا سارتر یا دیگران یاد کنیم وقتی جمله یی را بیان می کنیم که امروز دیگر هر طفل دبستانی آن را به نیکی می داند، مثلاً وقتی می گوییم: "در نظام های توتالیتر نقد سرکوب می گردد".

محترم حقیقی می نویسند: " به باور پوپر در چنین جامعه ای تابوها که عمدتا رنگ مذهبی دارند سیطره یافته و تقدس می یابند. تابو ها به دلیل کارکرد مذهبی و اجتماعی شان در معرض نقد و بررسی قرار نمی گیرند و یا بهتر است گفته شود نقد و بررسی را بر نمی تابند." حالا اگر اسم کارل پوپر را از جمله برداریم، آیا اهمیت و حقانیت محتوی خدشه دار می شود؟  

حتی همان جامعه ی بسته و "قبیله گرایی" نیز کشفِ کارل پوپر نیست. قبل از کارل پوپر، جامعه شناس بزرگ آلمانی ماکس وبر آن را مطرح کرده است. ماکس وبر (Max Weber) وقتي ناسيوناليزم زمان خود را مورد بررسي قرار مي دهد ميان جماعت و جامعه و بدين طريق ميان جماعت پذيري (Vergemeinschaftung) و جامعه پذيري (Vergesellschaftung) تفاوت مي گذارد. ماکس وبر بر اين باور است که جماعت پذيري بر اساس بر داشت  هاي ذهني (سنتي، احساسات و انديشه هاي تصنعي ) افرادي که خود را مربوط به جماعتي مي دانند به وجود مي آيد و جامعه پذيري بر اساس ارزش ها و خواسته هاي منطبق بر عقل جهت هماهنگي افراد جامعه استوار است که خصلت پيوند دهنده دارد (Max Weber 1972, S. 21. می بینیم که ماکس وبر دقیقاً به همان جامعه ی بسته و جامعه ی باز اشاره دارد.

از جانب دیگر، چنین ادعای مطلق که شعر شاعرانی که در جوامع بسته یعنی تحت سلطه ی نظام های توتالیتر زنده گی می کنند "باور به دموکراسی ندارد" خیلی افسانوی می نماید. در حالی که تاریخ دقیقاً بر این ادعا خط بطلان می کشد: لورکا، شاملو، هاینریش هاینه، شیلر، سیمین بهبهانی، فروغ، لیلی صراحت، برتولت برشت و تعداد بیشمار دیگر. بر علاوه، منطق ادعای محترم حقیقی زیر سوال می رود وقتی می نویسند: "وقتی شاعران ما در همین دهه های اخیر از واژگانی چون " شب"، توفان"، " رستاخیز"، " دیو"،" صبح"، " بیداری" و واژگانی از این دست در شعر خود با بسامد بالا استفاده می کردند، تلاش داشتند، عنصر ایهام در شعر را افزایش دهند و پیامی را به مخاطب برسانند که در پس این واژگان و تعبیرهای برساخته از آن ها نهفته بوده است. چنین شعری، شعر جامعه بسته است. شعری که دموکراسی را باور ندارد و گفت‌وگو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد کرده است."

خُب، یعنی چه؟ آیا واقعاً منطقی می نماید که استعاره ها را در شعری بشماریم، بعد به همین ساده گی تشخیص دهیم که چون در این شعر استعاره به کار رفته است و استعاره عنصر ایهام را افزایش می دهد پس شعر مورد نظر "مربوط به جامعه ی بسته می شود، باور به دیموکراسی ندارد و گفت ‌و گو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد کرده است"؟

من منطق این ادعا را نفهمیدم. برداشت من این است که آقای حقیقی جمله یی از کارل پوپر را با دست و دلِ باز از متن اصلی جدا کرده و بر ادعای خود در رابطه با شعر وصله یی ناجور زده اند. یکی از مواردی را که پوپر در اثر "جامعه ی باز و دشمنانش" در کار فیلسوفانی مانند هگل و دیگران خیلی تند به نقد می کشد، کاربرد زبان مشکل و پیچیده آن ها برای بیان موضوعات فکری است. پوپر به این نظر است که این فیلسوفان عمداً از طرز بیان پییچیده و برای اکثریت غیر قابل فهم استفاده می کنند تا مورد نقد قرار نگیرند. او بر این باور است که این فیلسوفان نظریات شان را جهت تبادل نظر نمی نویسند بل از قبل می خواهند خواننده را تحت تأثیر بیاورند و بترسانند.

جالب برای من در نوشته ی آقای حقیقی این است که ایشان با دو اصطلاح "جامعه ی باز" و "جامعه ی بسته" تما م ادبیات فارسی را از نیما تا وحید بکتاش در دو سه جمله حل و فصل می کنند. به همین ساده گی. به این جمله توجه بفرمایید: "انقلاب نیما در شعر عمدتا در محتوا قابل تشخیص است اما در شکل هم چنان اسیرعروض و آرایه های ادبی پیش از خود است. دلیل این موضوع به نظر من این است که نیما و شاملو و رهروان آن ها در قلمرو شعر فارسی همچنان به جوامع بسته تعلق داشتند و شعر اروپایی شعر جامعه باز بود."

تمام.

این که شعر هم مانند تمام پدیده های دیگر در هر جامعه یک سیر تکاملی تدریجی دارد، این که تکامل مربوط می شود به بحث هایی که در جامعه ی فرهنگی مطرح می گردد، این که نیما اگر پابند به وزن عروضی ماند، شاید برای این بود که آغازگر بود و هر سفری با نخستین قدم آغاز می گردد، این که نیما سرچشمه ی همان تکامل و تسلسل منطقی تدریجی است که نسل امروز آن را نظر به شرایط خودش وسعت بخشیده و ادامه می دهد و ده ها مورد دیگر ولی هیچ کدام از این موارد برای محترم حقیقی اصلاً مورد بحث قرار نمی گیرند؛ زیرا برای ایشان "جامعه ی باز" و "جامعه ی بسته" ی کارل پوپر مشکل ادبیات را حل کرده است. بعد هم ایشان شعری از دوست ارجمندم وحید بکتاش را منحیث شعر جامعه ی باز مثال می آورند، یعنی به قول محترم حقیقی " شعری است که دموکراسی را باور دارد و گفت‌ و گو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد نکرده است:

 

ترا اگر

با پیراهن سرخ

دامن چین دار

و موهای برون زده از روسری

نقاشی کنند

تابلویی را بر دیوار نیاویخته اند

تصور مردی را آویخته اند

 

من در زیبایی این شعر شکی ندارم و در شاعر بودن بکتاش نیز شکی ندارم ،‌ اما می خواهم معنی جمله ی کارل پوپر را که محترم حقیقی در این رابطه ادعا کرده اند، بیابم، یعنی "دموکراسی باوری" و "گفتمان فرهنگی سیاسی" را در این شعر زیبای بکتاش درک کنم. محترم حقیقی، دو جمله قبل از این نمونه، شعر شاملو را به راحتی مربوط به جامعه ی بسته قلمداد کردند. این هم نمونه یی از شعر شاملو:

 

 آمد شبی برهنه‌ ام از در

 چو روحِ آب

 در سينه‌اش دو ماهی و در دست‌اش آينه

 گيسویِ خيسِ او خزه ‌بو

 چون خزه به‌ هم

 من بانگ برکشيدم از آستانِ ياءس:

 ‌آه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم 

 

این هم نمونه ی دیگری بر خاسته از جامعه ی بسته ی در بسته. از سیمین بهبهانی در نظام خمینیستی:

 

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

خود گرچه رنج است بودن بادا مبادا ندارد

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مُهر

با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه یی شد

این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد

بر چهره ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است

گویا که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد

رو می کنم سوی او باز تا گفت و گویی کنم ساز

رفته ست و خالی ست جایش مردی که یک پا ندارد

 

اگر ادعای آقای حقیقی را قبول کنیم که شعر جامعه ی باز شعر گفتاری است و شعر جامعه ی بسته شعر استعاری، پس باید سعدی، عبید ذاکانی، ایرج میرزا، پروین اعتصامی و بسیاری دیگر در باز ترین و دموکرات ترین جوامع بسر برده باشند!؟ 

 

سرو سیمینا به صحرا می روی

نیک بد عهدی که بی ما می روی

روی پنهان دارد از مردم پری

تو پری روی آشکارا می روی

گر چه آرام از دل ما می رود

همچنین می رو که زیبا می روی

دیده ی سعدی و دل همراه توست

تا نپنداری که تنها می روی

 

نظر به آنچه در این نوشته گفته آمد، ادعای ارجمند محترم آقای سعید حقیقی به باور من اساس ندارد و طوری که موضوع را مطرح کرده اند، هیچ ربطی هم نمی تواند با اندیشه ی کارل پوپر داشته باشد.

با حرمت