12.05.2017
زرغونه عبیدی
در قدردانی از نویسنده و شاعر معاصر افغانستان پرتو نادری
با نام و آثار پرتو نادری شاعر و نویسنده و پژوهشگر معاصر افغانستان در عالم مهاجرت آشنا شده ام. این شناخت باعث شده تا او برای من بخشی از گوشهٔ آزاد و آباد وطن گردد- وطنی که خاطره های زیبای آن در ذهن و جان و دلم پییا است و از رنج های بیشمارش چنان در رنجم که گویی تا هنوز هم آن جا باشم.
شخصیت ادبی، فرهنگی و میهنی پرتو نادری نیاز به معرفی از جانب من را ندارد؛ زیرا کارنامه ها، دستآوردها و خدمات ارزشمند وی بر همه گان روشن است و پرداختن به آن ها را بالاتر از توان قلم خود میدانم.
راستش این که نوشتن در بارهٔ این شخصیت دانا و توانای وطن حتا به هدف قدردانی از وی نیز کار ساده یی نیست. چگونه میتوان از این شاعر و نویسندهٔ رسالتمند افغانستان که یکی از بهترین پاسداران وجدان بیدار جامعهٔ افغانی است چنان قدردانی کرد که حق مطلب را چنان که باید ادا نمود؟
و اما هرگاه جستجو کنم که پیش از من در مورد پرتو نادری دیگران چه نوشته اند، شاید جرئت نوشتن را از دست بدهم. به همین لحاظ کوشیده ام تا به اندازهٔ توان قلم خود برداشت شخص خودم را بنویسم.
بیشتر از سی سال میشود که از آسمان وطن غم پشت غم میبارد؛ زمینش پر از مزار شهدا و چشمِ دل و دیدهٔ هموطنان دردمند ما دشت لاله های خونین گردیده است. در چنین شرایطی نویسنده بودن و شاعر بودن انسان دانشمند، حساس و دراکی چون نادری را که غم وطن و هموطن را چون جلد بر تن کشیده است از یکسو جزا و از سوی دیگر ثواب بزرگ میدانم. جزا زیرا چون باغبان از شکستن شاخه های درخت، تکیدن شگوفه ها و از بین رفتن حاصل آن پریشان، رنجور و دردمند میگردد. و ثواب زیرا او فریاد ناگفته های هزاران هزار هموطن خاموش گردیده است.
پرتو نادری در اشعار، مقالات و گفته های خود با فصاحت و صراحت اشتباهات تاریخی گذشته و حال را محکوم کرده و با قلم سبز و سازنده از طریق انتقاد و پیشنهاد رسالت قلم را ادا میکند. او فراتر از مرز ها با قدم های استوار چراغ به دست دل تاریکی ها را شگافته و پاسدار داشته های ادبی، فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی میهن گردیده است.
در زمانی که دشمنان یک افغانستان متحد و مدرن از سالیان طولانی بدینسو در تلاش اند تا با سلاح نفاق اندازی ها میان اقوام و زبان های کشور این سرزمین را به سوی پرتگاه فروپاشی برانند و زباله دانی افراطگرایی های دینی بسازند ، این فرزندن راستین وطن با سلاح قلم به طور پیگیر کوشیده است تا این خطرات را خاطر نشان کرده و و نیاز حیاتی حفظ وطن و تفاهم و همبسته گی میان مردم افغانستان را برجسته بسازد. برای این موقف و این خدمت میهنی قابل افتخار است که به وی نه تنها احترام دارم، بل از عمق قلب سپاس میگویم.
پرتو نادری مخالف هر نوع تبعیض ، برتری جویی و زورگویی است. او مخالف ظلم و ستم ، مخالف شب و شب روان، سیاه اندیشان و ساه گویان و مخالف سقوط اخلاق در جامعه افغانی است. او در تقبیح این پدیده ها و گرایش ها با اشعار حماسی اش خشم و عصیان مردم و زمان را فریاد زده، تسلیم ناپذیر باقی مانده، سنگر مبارزه را ترک نگفته، شاعر مقاومت و طور پیگیر زبان وجدان بیدار جامعهٔ افغانی گردیده است.
من تا جایی که با آثار پرتو نادری آشنا شده ام ، او در خدمت به روشنگری حتا از ابراز نظر در مورد مسایل بسیار حساس نیز ترس به خود راه نداده است.
در آشنایی با گفتمان هایی تلویزیونی در برنامه هایی که او میزبان و یا مهمان بوده است ، متوجه شده ام که پرتو نادری صبورانه به گفته های دیگران گوش داده و با صدای آرام نظر خود را بیان و تجارب و آموخته های خود را ارایه میکند. به گونهٔ نمونه روزی که در برنامهٔ « چگونه گی جامعۀ مدنی در افغانستان » شنیدم؛ حس خوب آن که موفقیت ها و عدم موفقیت های جامعهٔ مدنی توسط میزبان آگاه و مهمانانی که میتوان بر دانسته ها و دیدگاه های شان حساب کرد، به گوش ها رسانیده شده است، باعث تسکین خاطر من گردید. پرتو نادری گرامی ، آرزومند پیگیری چنین گفتمان ها بوده و تلاش های تان را برای بیدار ساختن و بیدار نگهداشتن وجدان جامعهٔ افغانی ارج میگذارم.
چند بُعدی بودن توانایی قلم شما نادری عزیز باعث میشود تا خواننده در عین شخص با زیبایی های اندیشه در اشکال مختلف روبه رو گردد. من این توانایی های نهفته در اندیشهٔ را دوست داشته و از آن قدردانی مینمایم.
پرتو نادری در مورد زن افغان و توانایی ها، استعداد ها و دست آوردهایش، ، تساوی حقوقی زن و مرد، تنگ بودن محیط و امکانات برای زن در جغرافیای افغانستان بار بار نوشته است. او در ساحهٔ ادبیات در معرفی، نقد، توصیف، تشویق و بزرگداشت از شاعران و نویسنده گان زن ( چنان که برای نویسنده گان مرد ) سهم خویش را به گونهٔشایسته ایفا کرده است. پرتو نادری این بزرگواری را دارد تا جوانان مستعد در ساحهٔ ادبیات را جستجو، کشف و تشویق کند.
پرتو نادری به اهمیت میراث گذشته گان و بزرگان معاصر افغانستان آگاه بوده و کحوشیده است تا آنان و آثار شان را به نسل های جوانتر معرفی کند . هر زمانی که در مورد میراث های ادبی و فرهنگی افغانستان از سوی دیگران ادعای بی جا، نادرست و تنگ بینانه مطرح گردیده، صدای اعتراض توانا و رسای پرتو نادری بلند شده است.
در کنار سایر نامه های صوتی، خدمت ارزشمند پرتو نادری در تهیه و ارایهٔ سریال « از بلخ تا قونیه ـ برنامه یی در گسترهٔ زنده گی و اندیشه های عارفانهٔ مولانا جلال الدین بلخی » قابل یاددهانی خاص است.
دنیای مجازی فیسبوک توانست برایم وسیلهٔ آشنایی بیشتر با شیوهٔ ارایهٔ نظر و دیدگاه های این انسان متواضع و مردمی امکانپذیر گرداند. من متوجه گردیدم که در نوشته های کوتاه چند سطر و یا نیم صفحه یی پرتو نادری از شخص خونسرد در مقاله ها گاه به پرتو نادری ناآرام، پرهیجان، خشمگین و خروشان و گاه به پرتو نادری جوان و خندان و در همه حالات همیشه عاشق مردم و وطنش مبدل میگردد. آن چه در این گوناگونی همیشه باپرجا میماند همانا ریشهٔ اندیشه میباشد. خوشحال استم که من در جمع دوستان فیسبوکی شان قرار دارم.
قامت شعر پر مایه و بلند نادری انعکاس دهندهٔ روان حساس و شگفت زیبایی های عاطفهٔ او را نمایان ساخته و خواننده را پیوسته با خود به بزم امید، عشق و هیجان های عاشقانه میبرد. در ماجرای شیرین عشق واژه ها در دست نادری به مروارید مبدل شده به گردن معشوقه هایش افتیده و شعر او زیبایی آنان را عریان به ستایش میگیرد. گاهی چنین به نظر میرسد که گویی شاعر شبانه از میخانه به میخانه سر زده و شراب ناب را از دست معشوقه ها نوشیده ، شب را در بستر آنان سپری کرده و هر صبح شعر جدیدی را باعث شده است. روزی شوخی کنان از او پرسیدم : پرتو عزیز عیش کردید که در زمان تلخ و مکانِ تنگ اینهمه معشوقه دارید. گفت شعر معشوقهٔ او است. در مورد عشق و شعر و ارتباط شان ممکن هر کس تعریف خود را داشته باشد و اما من این تعریف او را که در پاسخ به یکی از سووالات در گفتگو با مجلهٔ مریم به خصوص پسندیده و در اینجا نقل میکنم:
« به گفته آن شاعر شهید، رابعهٔ بلخی، عشق دریاییست کرانه نا پدید، دریایی که هوشمندان نمی توانند در آن شنا کنند و برای شنا کردن در آن باید هوش این حس ظاهر بین را از دست داد تا به بیهوشیی که خود همان بیکرانه گیست دست یابی.
دوستی دارم که باور دارد، همه چیز ازعشق آغاز می شود و آفرینش جهان به وسیلهٔ خداوند نیز به سبب عشق بوده است.
به هر حال عشق به نظر من وسیلهٔ رسیدن به هدف است. عشق به ذات خود هدف نیست؛ بلکه وسیله است. آن گاه که به هدف رسیدی دیگر خود هدف شده ای و عالم اسباب از میانه بر می خیزد.
شعر خود عشق است- عشق بیان زیبایی. اگر شعر نمی بود بیان زیبایی ناقص می ماند. شاعران عاشق یا به بیان دیگر عاشقان شاعر جهان را پر از ولولهٔ زیبایی ساخته اند».
از آن جا که غم در وطن فراوان و غم وطن غم نادری است، معشوقه های او در قامت و تجلی اشعار حماسی او مستدام متعلق به قهرمانان راستین وطن گردیده، رنجِ قدم های دشوار و قامت شکستهٔ پدری را که تابوت فرزندش را بر شانه میبرد، قلب گریان و چشم خونین مادران، کلبه های خاموش، تاریک و سرد مستمندان و زخم ناسور عشق های بی فرجام را جلد بر تن کرده، دردمند و خونین همگام، همسفر و همسخن شده اند.
نوشته های نادری چه در نثر و چه در شعر مقاومت و دعوت به سنگر استقامت را تشویق کرده است. این مبارزهٔ جوهر طلایی قلمش او را در چشم من به عاشق پاک، به یکی از بهترین فرزندان وفادار وطن، به مبارز صف نخست محافظت از وطن مبدل کرده است. مبارزی که همسنگرانش متشکل از همه اقوام وطن اند، با زبان واحد که زبان مادر وطن، زبان نوازش و پرورش و زبان عشق به انسان و انسانیت است.
انتخاب بهترین ها از میان سروده های پرتو نادری برای من ناممکن است زیرا هر شعر او زیبایی و پیام خاص خود را دارد . و به حیث حسن ختام چند شعر پرتو نادری را به علاقه مندان پیشکش مینمایم.
آیینه
من زبان آیینه را میفهمم
حیرت من و حیرت آیینه
از یک نژادند
و ریشه در قبیلهء دورِ حقیقت دارند
حوت ۱۳۷۳ خورشیدی ، شهر کابل
تلاوت خورشيد
از پيش من سپيده دمان كوچ مي كند
شب مي رسد سپيدهء جان كوچ مي كند
هر جا كه بود همهمهء شاد زنده گي
از شاخه هاي سبز جوان كوچ مي كند
چشمان سبز باغ لبالب ز گريه است
آب روان زجوي روان كوچ مي كند
تا مرگسار حادثه زين خاكدان سوگ
يك آسمان ستاره شبان كوچ مي كند
شب هر كجا به گوش سحر طبل مي زند
از كام آفتاب زبان كوچ مي كند
گلواژه هاي شعر بلند ديار من
تك تك زخاطرات زمان كوچ مي كند
سيلاب وار حادثه يي ميرسد ز راه
كوه گران چو پيل دمان كوچ مي كند
من نورم و تلاوت خورشيد مي كنم
زين شيشه عطر باده چسان كوچ ميكند
حمل ۱۳۷۵ خورشیدی ، شهر کابل
سفر
با باد سخن میگویم
و با کوه صبر آزمایی میکنم
و انجماد غمهایم را
با دریا های دوری جاری میشوم
و هر قدر که از خویش در خویش
راه میزنم
آسمان از دلتنگی من
بیشتر فاصله میگیرد
حوت ۱۳۸۲ خورشیدی ، شهر کابل
سرگردانی
کبوتران پر بريده ء هشياريم را
ازبام بلند ديوانگی
پرواز داده ام
و خود اما
به دنبال ارزنی سرگردانم
که درهيچ مزرعهء خدا نمی رويد
دلو ۱۳۸۲ خورشیدی، شهرکابل
از تاریکی می ترسیم
خدای من
خدای من
در زمین تو خسته ام
در زمین تو خسته ام
در زمین تو مجالی برای شگفتن نیست
در زمین تو خورشید را پشت دیوار خانهء من سر بریده اند
در زمین تو تمام پنجره ها
رو به سوی بامداد بسته است
و ما همه گی از تاریکی می ترسیم
و ما همه گی از تاریکی می ترسیم
اپریل دو هزار و دو، شهر پشاور
شعر من و تنهایی تو
شعر های من چقدر خوشبخت اند
شعر های من روی لبانت جاری می شوند
مانند یک تبسم
در نخستین دیدار عاشقانه
شاید وقتی در یک شب مهتابی
شعر های من
خواب آهوانهء ترا می دزدند
کتابم را روی سینه می فشاری
آن سان که من تنهایی ات را
توشبانه ها با شعر های من بیداری
وکتابم لای دستانت ورق می خورد
و تو هر بار
می شگفی
می شگفی
می شگفی
و تا عرق آلود بر می خیزی
کبوترانت در آیینه، پرواز می کنند
و نگارستان اندامت
آیینه را با بهار های رفته پیوند می زند
و اتاق پر می شود از پرپر یک خواهش داغ
من با تنهایی تو بیدارم
وشبانه تصور برهنه گیت را
در زمزم پندار های شاعرانهء خویش رها می کنم
و با تو می رقصم عشق را و هم آغوشی را
چنان دو ماهی عاشق
در برکه های روشن بامداد
قوس ۱۳۸۹ خورشیدی، شهرک قرغه- کابل