رسیدن به آسمایی: 07.01.2009 ؛ نشر در آسمایی: 09.01.2009

سید همایون شاه عالمی

 

برهنه پای

 

ناله ی از کابل ِ زیبا کنم درد ِ دل ِ خویش هویدا کنم

طفلک ِ معصوم گدایی کنان در بن ِ بازار ِ کلان شد روان

یخ زده بازار ز برف ِ سپید گشته ِ غریبان ِ وطن نا امید

تلخی ِ سرماست بدیدم عجیب کنده شده چپلک طفل ِ غریب

پاش برهنه است و سرش بی کلاه دست ِ کبودش زخنک شد سیاه

پیرهن ِ کهنه و فرسوده داشت دست به پیش همه بیهوده داشت

گاهی به پیش زنی دستش دراز گاه به مردی شده اندر نیاز

مانده به دستمال دو سه سکه را بسته بسر سخت یکی تکه را

زار زند اینکه برای خدا یک دو سه افغانی بر ِ نان ِ ما

کیست که فریاد غمش بشنوَد این همه فریاد کجا میرود ؟

داد کنان بر سر ِ یک جاده بود لرزه کنان سرد که ایستاده بود

موتری زیبای ِ سپید ِ کلان آمده از دور چه هارَن کنان

طفلک بیچاره به قصد ِ طمع خاطر ِ خود کرد بخوبی جمع

پیش رویش زود دویدن گرفت دست ِ طمع بیش کشیدن گرفت

سرعت موتر که بسا بیش بود از همگی دانی چه سبقت نمود

آمده بر پای ِ یتیم خورد سخت طفلک معصوم چنان شد کرخت

خون ز پایش سر ِ برف ِ سپید گشته چو داغ ِ دل ِ آن نا امید

صاحب موتر که به فریاد شد در سخنش ظالم ِ بیداد شد

کوری مگر احمق بی پا و سر پیش من آیی تو چرا بی خبر

موتر ما را به چه کردی خراب نیست ترا احمق نادان جواب

طفلک بیچاره به عذر آمده حیف که بیهوده ملامت شده

ای به تنعّم شده آسوده حال از تو شود آخرت آنجا سوال

کی بتو ماند همه این جاه و مال درج به اعمال تو شد این جدال

از سخن حق که (همایون) شدم

در غم ِ ملت همه دلخون شدم

 

4 جنوری 2009م

وزیر اکبر خان مینه کابل افغانستان