رسیدن:  06.07.2013 ؛ نشر :  07.07.2013

پرتونادری

صدایی در ادامه ی یک سکوت‏

شعر «صدا» از سروده های من در سال‌های تجاوز شوری و استبداد سرخ است که در آن زمان هر گونه ‏اعتراضی را در همه جا با شلیک گلوله ‌ها خاموش می کردند. شعر صدا اعتراض و پرخاشی است در برابر ‏استبداد سرخ و چنین است که شعر سکوت نیست؛ بلکه شعر فریاد است، شعر تبلور صدا های خاموش شده در ‏گلوهاست، زبان نمادین دارد. از فرو رفتن« یونس صدا» در کام نهنگی سخن می گوید، و در این جا به ‏اسطوره‌یی پیوند می خورد. فریادی است که مردم را به هویت و هستی شان که همانا زبان و فریاد داد خواهانه ی ‏شان است ؛ فرا می خواند این شعر را در زمستان 1367 خورشیدی در کابل سروده بودم.‏

من از سرزمین غریب می آیم
با کوله بار بیگانه گی ام بر دوش
و سرود خاموشی ام بر لب
من یونس صدایم را
آن گاه که از رودبار حادثه می گذشتم‎ ‎
دیدم
در کام نهنگی فرو رفت
و تمام هستی من
در صدایم بود

دوازده سال بعد، شعر« سکوت» را در دسمبر دو هزار در روزگار غربت در پشاور سرودم، به پندار من باز هم ‏در این جا این سکوت خود فریاد دیگری است. برای آن که مردم سرزمین من همچنان در زیر چکمه های استبداد ‏خورد و خمیر می شدند، استبداد کماکان ادامه داشت؛ اما رنگ و جلوه ی آن تغیر کرده بود. این بار جامعه در زیر ‏استبداد قرون وسطایی طالبان و شلاق تعصب آنان به سخنی نفس می کشید! پیکره ی هستی و زنده‌گی خونین و ‏زخم آگین بود، هرچند کاذبانه طالبان پیروزی خود را سپیده دم خوشبختی برای مرم می خواندند. به گفته ی ‏خودشان آمده بودند تا قانون خدا را در زمین خدا استوار سازند! از بامداد می گفتند؛ ولی این بامداد خود ‏شامگاهی بود خونین. زبان ها را در کام ها می بریدند تا مبادا واژه ی آزادی بر آن ها جاری شود، همه جا هول ‏بود و اضطراب و سایه ی سنگین آن! سکوت و اضطراب بود که در
کوچه ها و پس کوچه ها هو میزد! ‏
در بامداد این گونه تاریک ‏
زبانم را بریده اند ‏
و حنجره ام را تیر باران کرده اند ‏
من خاموشی سنگینم را ‏
درپسکوچه های هول و اضطراب، طبل می زنم ‏
و این صدا که از آن سوی سرزمین های حادثه می آید ‏
آواز من است ‏
که ذهن سنگ بسته ی تاریخ را آبستن ماجرا های تازه می کند
و این صدا که از آن سوی سرزمینهای حادثه می آید ‏
خاموشی من است که رودخانه ی فریاد را ‏
از توفان پلی زده است
باد می وزد
باد می وزد
شاید هزار و یک سال دیگر
فاتحان جویبار های چرکین ‏
در بامدادی این گونه تاریک ‏
کشتی پندار های کوچک خود را، بادبان افرازند
زمانی که به سال 2003 از پشاور به کابل بر گشتم ؛ دفتر میدیوتیک کابل، نشستی راه اندازی کرد به مناسبت نشر ‏گزینه ی شعری من « لحظه های سربی تیر باران». من شماری شعر هایم را خواندم، پس از آن یکی چند تن به بیان ‏دیگاه های خود پرداختند. در این میان یکی از شاعران شناخته شده کشور به نقد و ارزیابی شعر های من نیز پرداخت. ‏داوری او در پیوند به این دو شعر بسیار تکان دهنده و شگفتی انگیز بود، او با خود باوری بزرگی می گفت: « از سرایش ‏شعر " صدا " بیشتر از یک دهه گذشته شده است. این شعر سخن از سکوت دارد، و در شعر " سکوت" نیز همین ‏موضوع تکرار شده است. او می گفت: این امر نشان می دهد که شاعر در بیشتر از یک دهه از نظر اندیشه پیشرفتی ‏نداشته و به تکرار یک موضوع پرداخته است. مانند آن که به کشف بزرگی دست یافته باشد به این نتیجه گیری شگرفی ‏رسیده بود. نتیجه گیری که نه تنها برای من؛ بل که برای شمار بیشتر اشتراک کننده گان آن نشست نیز شگفتی انگیز بود. ‏او تمام داروی اش را در دریک جمله فشرده بیان کرد : « برادر وقتی اندیشه نداری چرا شعر می سرایی!»‏
شاید منتقد محترم، نمی دانست یا توجه نکرده بود که این سه دهه همان ادامه ی استبداد و سکوت در سرزمین ما بوده است. ‏این نکته را نیز باید بگویم که یکی دیگری از سخنرانان در آن روز دیدگاه های خود را در پیوند به شعر های من بیان ‏داشت. بخشی سخنان او به نظرم چنان دقیق آمد که آرزو کردم تا شعر هایم را پیش از نشر از نظر او می گذشتاندم . در ‏پایان آن نشست نیز برای او چنین گفتم. دست کم در شعر « چراغ قرمز بهانه » پیشنهاد آن دوست را پیاده کردم. در ‏گزینه ی « لحظه های سربی تیرباران» گفته بودم « پیام آوران مرگ» درچاپ های بعدی، آن را به پیام آوران آزادی بدل ‏کردم، چیزی که آن دوست پیشنهاد کرده بود. هر چند من برای « پیا م آوران مرگ » دلیل خود را داشتم؛ اما پیشنهاد او ‏به نظرم زیبا تر آمد:‏
پيام آوران آزادی!‏
در سمت غربی خيابان خاک آلود ‏
تبسم لئيمانه یی بر لب دارند ‏
و چشم های شان ‏
چراغ سرخ حادثه است ‏
در چار راهی که زنده گی ا ز آن عبور می کند
پيام آوران آزادی!‏
چنان کفچه ماری ‏
بر انبوهی جمجمه های نياکان من چنبر زده اند ‏
و خون تفکر تاريخ راآن قدر مکيده اند ‏
که حماسه ی روزگار ‏
به بيهوده گی هذيان ديوانه گان بدل شده است ‏

‏ بر گردم به آن دو شعر که هر دو فریادی است در برابر سکوت و استبداد؛ اما یکی از استبداد سرخ می گوید و دیگری ‏از سیاه. با این حال هر کدام ویژه گی های زبانی و تصویری خود را دارد. وقتی ترا این همه در تاریکی نگاه می دارند، ‏نا گزیر فریاد تو به سوی نور و در هوای نور بلند می شود! و قتی بر لبان تو مهر گذاشته اند تو دیگر تشنه ی فریادی و ‏تمام هستی خود را در فریاد خود جستجو می کنی، وفتی ترا تشنه‌گی می دهند، تو برای آب می سرایی.‏
این چند سطر را خاطره گونه نوشتم ورنه هیچگاهی در هوای دفاع از شعر های خود نبوده ام. حتا به نقد های بر خورده ‏ام که منتقد زیرکسار!!! هیچ چیزی را درپشت شبکه ی تصاویر ندیده و بعد در پندار های نا رسای خویش آسمان و ریسمان ‏را باهم پیوند زده است. در چنین مواردی با خود می گویم بگذار که چنین منتقدان کم سوادی به مانند تحلیل گران سیاسی ‏بی خبر از همه جا، خود تشت رسوایی خود را از بام فرو افگنند. باور دارم که این پدیده ی ادبی است که باید با گذشت ‏زمان از خوددفاع کند!‏
وقتی داوری های شتابزده ی آن شاعر ارجمند را که هر از گاهی یک چنین نقد هایی می نویسد شنیدم، با خود گفتم خدای من ‏نقد نویسی و نقد گری در کشور ما چقدر ساده است، و چه زود و آسان می توانی منتقد باشی و خرمن بی دانه خود را به ‏هر سمتی که بخواهی بادکنی!!! ‏

حوت 1391‏
شهر کابل ‏